تبليغاتX
تارا آنلاین

تارا آنلاین

نشریه اینترنتی تارا

فرياد

 

فرياد مي زنم،

من چهره ام گرفته!

من قايقم شكسته به خشكي!

مقصود من ز حرف هايم معلوم بر شماست ،

يك دست بي صداست ،

من ، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب ،

فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر

فرياد من رسا ،

من از براي راه خلاص خود و شما ،

فرياد مي زنم ،

      فرياد مي زنم!!!

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 16:31  توسط دیبا  | 

دنیا را نگه دارید!!!


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 22:22  توسط دیبا  | 

چندكوتاه خواندني از جبران خليل جبران:

 

_يك انسان مي تواندآزاد باشد، بي بزرگ بودن،اما هيچ انساني نمي تواند بزرگ باشد بي آزادي!

 

_اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند بيشتر از هميشه نفرت انگيز مي شوند!

 

_زندگي هميشه بيشتر از آني به ما مي بخشد كه خود سزاوارش مي دانيم !

 

_آگاهي ، زندگي با بال است !

 

_عشق چيزي است كه بيشتر از هر چيزي داشتنش را دوست داريم و بيشتر از هر چيزي دادنش را دوست داريم و هيچ كس در نمي يابد كه عشق همان چيزي است كه همواره داده ميشود و ما نمي پذيريم !

 

 

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 16:47  توسط دیبا  | 

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است

كسي سر بر نياردپاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند

كه ره تاريك و لغزانست

و گر دست محبت سوي كس يازي،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزانست

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شودتاريك

چوديوار ايستد درپيش چشمانت

نفس كاينست،پس ديگر چه داري چشم

زچشم دوستان دوريانزديك؟...

مسيحاي من اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است_ آي

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!

منم من سنگ تيپاخورده ي رنجور!

نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم،

بيا بگشاي در،بگشاي،دل تنگم،

حريفا:ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم...

حسابت را كنار جام بگذارم

چه ميگويي كه بيگه شد ،سحر شد،بامداد آمد؟

فريبت مي دهد،برآسمان اين سرخي سحرگه نيست.

حريفا!گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است

وقنديل سپهرتنگ ميدان ،زنده يا مرده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توي مرگ اندود پنهان است

حريفا رو چراغ باده رابفروز،شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها درگريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته وغمگين

درختان اسكلتهاي بلورآجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستانست!!!

  م.امید

تو اين روزهاي يخ زده و برفي اگه كسي به سوي شما دست لطفش رو دراز كرد هيچ وقت دريغ نكنيد بگذاريد دلهايتان گرم بماند با معجزه ي عشق

 

 

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 17:33  توسط دیبا  | 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

ماجرايي را كه مي خواهم برايتان باز گو كنم امروز صبح اتفاق افتاده،هرچند ممكن است خبرش تا آنجا هم رسيده باشد.امروز دانشگاه ما شاهد اتفاقي عجيب و باور نكردني بود و دانشجويان ادبيات تجربه اي وحشتناك را پشت سر گذاشتند. ممكن است بعد از خواندن اين مطلب بگوييد : بفرماييد اين هم از مصائب كلاس مختلط.

خوب حواشي را كنار مي گذارم و مي روم سر اصل مطلب:

چند دقيقه اي از ورود استاد به كلاس گذشته بود ودانشجويان هم كم و بيش وارد جريان درس شده بودند يكي از همكلاسيهايشان كه البته در دانشگاه از دانشجوهاي فعال و از همان هايي كه عين مگس به دور شيريني (اساتيد) مي چرخند ودر كل از سوگلي هاي دانشگاه محسوب مي شود ، وارد كلاس شده و بر خلاف هميشه كه سر جايش ميرفته پاي تابلومانده و رو به استاد كرده و با جسارت تمام از او مي خواهد كه كلاس را به او واگذار كند استاد هم متعجب از اين حركت او،از او مي خواهد كه دليل اين خواسته اش را بگويد ولي اين آقا كه با پاسخ منفي استادش مواجه مي شود،اسلحه اي را از جيب پليورش بيرون مي كشد و رو به بچه ها نشانه مي رودكه : هر كس جم بخورد شليك مي كنم و جيغ و داد همه به هوا مي رود و از اين حرفها....

طولي نمي كشد كه همه دانشكده هاي اطراف(خواجه نصير،دكتر حسابي ،پرستاري و...) باخبر، كلاسها منحل ومقابل دانشكده امام تجمع مي كنند. تمام دانشجويان از وجود فردي مسلح در كلاس 405 حرف مي زنند و ولوله اي برپامي شود كه ادبياتي ها ، ادبياتي ها... تمام كاركنان و دانشجويان را از سالن دانشكده خارج و بلافاصله پاي نيروي انتظامي به دانشگاه باز مي شود، آقاي مسلح رو به يكي از دخترهاي كلاس كرده و او را با زور اسلحه از بين بقيه جدا مي كند. بله او همان دختري است كه تمام اين فيلمها به خاطر اوست . يك سال پيش به اين آقا جواب منفي داده ولي ايشان هنوز هم دست بردار نيست كه نيست اسلحه را زير گلويش گذاشته و با فرياد مي گويد: تو بايد مال من باشي ، تو مال مني و از اين جور حرفها...يكي از خانمهاي متاهل با التماس و ناله و خواهش به بهانه ي اينكه بچه هايش در خانه انتظار او را مي كشند موفق به بيرون رفتن از كلاس مي شود همين خانم مي گويد به محض اينكه از كلاس خارج شدم و چند قدمي از كلاس دور شده بودم، صداي مهيب شليك گلوله همانا و فرياد و جيغ بچه هاي كلاس همانا بالاخره بعد از چند دقيقه اي ژانگولر بازي با مداخله نيروي انتظامي ايشان كف بسته راهي كلانتري شده وماجرا باخيروخوشي پايان گرفت هرچند آنچه از ميان رفت آب جويي بودكه از بچه هاي ادبيات ودر كل دانشگاه آزاد اسلامي واحد دزفول رفت كه ديگر باز نخواهد گشت. حال قضاوت با شماست!

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت 18:43  توسط دیبا  |